اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم
" اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم ، سعی می کردم بشتر اشتباه کنم ، بی عیب و نقص نباشم ، بیشتر استراحت می کردم .خیلی چیزها بود که آنها را نباید جدی می گرفتم ، باید دیوانه تر می بودم .
اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم ، بیشتر شانس خود را امتحان می کردم ، بیشتر سفر می رفتم ، قله های بیشتری را فتح می کردم ، در رودخانه های بیشتر شنا می کردم ، به نقاط تازه تری می رفتم و بیشتر بستنی می خوردم .
با مشکلات حقیقی روبرو می شدم و مشکلات خیالی را کنار می گذاشتم .
می دانید ، من از آن دسته آدمهایی بودم که در تمام لحظات زندگی محتاط ، عاقلانه و سالم زندگی می کردم . اگر دوباره متولد می شدم ، تمام لحظات زندگی را از آن خود می کردم .
من از آن دسته آدمهایی بودم که همیشه با دماسنج ، کیسه آب جوش و بارانی و چتر نجات سفر می کردم . اگر بار دیگر متولد می شدم ، سبک تر به مسافرت می رفتم .
اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد ، در سپیده دم روزهای بهاری ، با پای برهنه پیاده روی می کردم و در پاییز ، تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم ، بیشتر چرخ و فلک سواری می کردم ، طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و با بچه ها بیشتر وقت می گذراندم . فقط اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد .
اما می دانید که نمی شود ! "


من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
دید که منو میشناسه خندیدم گفت دوستیم گفتم دوست دوست گفت تا کجا گفتم دوستی که تا
نداره گفت تا مرگ خندیدم وگفتم دوستی تا
نداره گفت خوب تا پس از مرگ گفتم نه نه نه ... تا نداره گفت قبول تا اونجا که آدما
دوباره زنده میشن تا بهشت تا جهنم گفتم
باشه اصلا تو یه تا بکش از این سر دنیا تا اون سردنیا اما من براش تا نمی ذارم
نگام کرد نگاش کردم می دونستم اون حتما می خواد دوستیمون تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید .
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه چی؟ گفت
شکلات هر دفعه همدیگرو می بینیم یه شکلات ماله من یکی ماله تو باشه گفتم باشه...
هردفعه اون یه شکلات میذاشت تو دستم منم یه شکلات میذاشتم تو دستش باز همدیگرو
نگاه می کردیم یعنی دوستیم من زودی شکلاتو میذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم
میگفت تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه میگفتم بخورش میگفت نه
تموم میشه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه صندوقش پر شکلات شده بود هیچکدومشو
نمی خورد من همشونو خورده بودم میگفتم اگه یه روز مورچه همه شکلاتاتو بخوره چکار
میکنی میگفت مواظبشون هستم میگفت می خوام نگهشون دارم تا وقتی دوستیم و من
شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نه نه... تا نداره دوستی که تا نداره
یک سال دو سال ده سال بیست سال اون بزرگ شده منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته میخواد امشب بیاد برای
همیشه خداحافظی کنه می خواد بره یه جای دور میگه میرم اما زود برمیگردم اما من
میدونم که دیگه بر نمی گرده اون یادش رفت که یه شکلات بیاره اما من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم تو دستش گفتم این برای خوردن یه شکلاتم گذاشتم توی اون یکی دستش
گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوقچت یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش
هردوتاشو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستی اون تا داره مثل
همیشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشونو نخورده حالا با یه صندوق پر
از شکلات های نخورده چکار میکنه...
